رفتن به مطلب
sAmaR!

سیگار شکلاتی...

پست های پیشنهاد شده

به من بگو چرا؟

بگو چرا این چنین خوشبویی؟! که عطر تنت مثلِ حیاطِ خانه‌ ی مادربزرگ که پُر میشد از عطرِ بهار نارنج، خواستنی‌ ست و دوری از آن، دلتنگی می‌ آورد؟!

که چشمانت آنچنان گیراست شبیه به فَواره‌ ی حوضِ آبی رنگِ وسطِ حیاطشان،که در عالم کودکی، محو تماشای آن میشدم و برای من، جذاب‌ترین جایِ جهان بود!

که لب‌ هایت، آه امان از لب‌ هایت که به مانندِ شیرین‌ ترین میوه‌ ی آن حیاط است که تمام لذت خوردنش، در این بود که خودت بچینی‌ اش...

و دست‌ هایت، شالگردن زمستان‌ های آن حیاط است،که دور گردنم میپیچید و گرما میداد...

و آغوشت...خودِ خودِ آغوش مادربزرگ است که هرکه دنبالم میدوید یا قصد صدمه زدن را داشت، یا اصلا هروقت امنیت میخواستم، به آن پناه میبردم...

بیا بگو...چرا ناب‌ ترین حس دنیای کودکی‌ ام،به بودن امروز تو گِرِه خورده‌ است و از وقتی تو آمدی، هرچه خاطره مرور میکنم، شیرین است...

 

| غزاله دلفانی |

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تنها بدیش این بود که خیلی خوب بود

بعضی از آدم ها انقدر خوب هستن که نباید بهشون نزدیک شد!

باید اون ها رو از دور دید، از دور سلام کرد، از دور لبخند زد، از دور دوست داشت...

شاید این هم یک جور داشتن باشه،

آخه زندگی متخصص اینه که آدم های خوب رو ازت بگیره!

 

| روزبه معین |

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عدالت! آن هم به این شکل!

"وقتی کسی را دوست داری، کاملا بی دفاعی.

و وقتی کسی دوستت دارد، مثل یک پادشاه احساس قدرت می کنی!"

گاهی فکر میکنم عشق ساخته ی خدایانمان نیست. ترفند ابلیس است تا با عذاب بمیری.

 

| حمید جدیدی |

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اما بیایید یک چیزی در گوش‌تان بگویم:

رفتن، نبودن، نباید زیاد طول بکشد.

نباید عادت شود.

نباید گذاشت دلتنگی به حد نهایت برسد.

نباید گذاشت دل به دلتنگی خو کند، یادش بگیرد و با آن کنار بیاید.

آدم نباید آن‌قدر برود و دور شود که از مدار جاذبه‌ی کسانی که دوستش دارند خارج شود.

بگذارید در گوش‌تان بگویم:

آدمی که یک بار تا پای مرگ رفته باشد و برگشته باشد، دیگر از مرگ نمی‌ترسد.

آدمی که یک بار تا سر حد مرگ دلتنگ شده باشد و زنده مانده باشد، دیگر از فقدان نمی‌ترسد.

 

| حسین وحدانی |

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر این دنیا غریبه پرور است، تو آشنا بمان.

تو پای خوبی هایت بمان.

مردم حرف می زنند، حرف باد می شود می وزد در هوا و تو را دور تر می کند از تمام کسانی که "باور" برایشان یک چهار حرفی نا آشناست.

اگر کسی معنای عاشقانه هایت را نفهمید بر روی عشق خط نکش!

عاشقانه هایت را محکم در آغوش بگیر و بگذار برای داشتنش آغوشت را بفهمند.

دنیا خوب، بد، زشت، زیبا فراوان دارد

تو خوب باش...

تو زیبا بمان و بگذار با دیدنت هر رهگذر نا امیدی لبخند بزند، رو به آسمان نگاه کند 

و زیر لب بگوید:

هنوز هم عشق پیدا می شود...

 

| نادر ابراهیمی |

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای به یاد آوردن یه نفر، ‌یه بهانه‌ی کوچیک کافیه،

اما کی می‌دونه برای فراموش کردن، چند سال باید بگذره؟

از کجا معلوم که با مرگ، همه‌ی خاطرات فراموش می‌شن؟

کاش آدم آرزوهاش رو توی دنیا بذاره، خاطراتش رو به گور ببره.

توی قدیمی‌ترین عکسها، همیشه یه نفر هست، که هیچ‌وقت لبخندش کهنه نمی‌شه.

یه روز همه‌ی آدما، می‌رن سراغ یه عکس قدیمی، کنار یه عشق قدیمی،

زل می‌زنن به یه بغض قدیمی و می‌گن:

«خیلی ممنون، که یه روز با تمام وجود دوستم داشتی»

 

| پویا جمشیدی |

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می دانم کسی که تا این سن خودش را نکشته بعد از این هم نخواهد کشت...

به همین قناعت خواهد کرد که، برای بقا، به طور روزمره نابود کند خود را:

با افراط در سیگار؛

با بی نظمی در خواب و خوراک؛

با هر چیز که بکشد اما در درازای ایام؛

در مرگ بی صدا...

 

| وِردی که بره ها می خوانند / رضا قاسمی |

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

photo-2017-03-13-10-40-59.jpg

 

فرق چای شیرین و چای تلخ

فرق دوست داشتن و عشقه 

دوست داشتن اونجاست که خوشحال شدنش ؛خوشحال شدنته

عشق اونجاست که خوشحال شدنش....!!!

 

| میثم بهاران |

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

555.png

 

کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.

برگهای آرزوهایم, یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.

وه ...چه زیبا بود, اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

 

شاعری در چشم من میخواند...

شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی.

نغمه ی من...

همچو آواری نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.

 

پیش رویم:

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام:

منزلگه اندوه و درد وبد گمانی

کاش چون پاییز بودم...

 

| فروغ فرخزاد |

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

photo-2016-09-21-16-38-20.jpg

 

پاییز...

یک نوار کاست قدیمی است 

که یک طرفش 

با صدای باران پر شده 

یک طرفش با صدای تو...

 

| جلال حاجی زاده |

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

fantezi-love-cooldownload%20(17).jpg

 

ویژگی‌های عجیبی در تو پیدا می‌کنم
تو
با حرف‌هایت
خاطره می‌سازی
خاطراتی که تنها با تو رقم می‌خورند
و با تو بودن‌ها را
با هیچ کس دیگر نمی‌شود تجربه کرد
...
تو
وقتی دست‌هایت را باز می‌کنی
تمام ستاره‌ها به سوی زمین می‌دوند
تا در دستان تو آرام بگیرند
...
تو
وقتی چشمانت را می‌گشایی
تمام گل‌های آفتابگردان
به سوی خورشید نگاه تو بازمی‌گردند
...
تو
آغاز تمام خوبی‌هایی
و انتهای تمام خوبی‌ها
همه چیز با تو آغاز می‌شود
همه چیز با تو تمام می‌شود
...
تو
رودی خروشانی
که به سوی خزر حرکت می‌کند
و کوهستانی سرسبز
با کوهپایه‌ها و دشت‌های هموار
...
تو
نه
نمی‌توانم چیزی بنویسم
تو
اعجازی برای قلم خشکیده‌ی من
...

هیچ کس شبیه تو نیست.

 

شهره روحبانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1467312426717.jpg

 

به خانه آمدیم

شب شده بود

شیر آشپزخانه چکه مى کرد

چه پاییزى بود

روزهاى در خانه ماندن

سکوت

سکوت

عصرهاى جمعه فقط حسرت بود

و تیک تاک این ساعت لعنتى

که هى کش مى آمد

کمى گریستیم

گفتى دیروقت است

باید بخوابیم

چاى سرد شده بود

قند هم نداشتیم

عصرهاى جمعه فقط حسرت بود

تو این را مى دانستى

که پاییز در وجودمان خانه کرده است

حرفى براى گفتن نبود

فقط

آرام گریستیم

آرام آرام...

گریستیم

 

| ناشناس |

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

احساس مي کنم
جنگل
به طرف شهر مي آيد
احساس مي کنم
نسيم در جانم مي وزد
احساس مي کنم
مي شود
در رودخانه آسفالت پارو زد و
قايق راند
همه اين احساس ها را
عشق تو به من بخشيده است

رسول يونان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در اتاق تاریک

وقتی سیگارم را روشن می کردم

به شعله کبریت خیره ماندم

و این شعر

در ذهنم شکل گرفت

تاریکی را نمی شود به آتش کشید

باید تاریکی را روشن کرد.

 

رسول یونان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درست مثل فنجان قهوه
که ته مي‌کشد
پنجره
کم‌کم از تصوير تو
تهي مي‌شود
حالا
من مانده‌ام و
پنجره‌اي خالي و
فنجان قهوه‌اي
که از حرف‌هاي نگفته
پشيمان است
 

گروس عبدالملکيان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

fjh.png

 

می توان تلخ تر از دوری ات

اندوهی را تصور کرد؟

گُمان می کنم نه!

وَ اما جواب تو آری ست ..

می شد تورا نداشت

می شد پیش تر از اینها

دستت را از دست داد .. تو از من جلوتر ایستاده ای

به اندازه ی خوابِ نوزادی در گهواره

به قدری که آفتابِ فردا را پیش از من نوازش کنی

تو راست می گفتی

می شد تلخ تر هم این روزها می گذشت

بماند که این فصل

بی تو گذشت ..

سیدمحمدمرکبیان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این روزها دلم پر است
آنقدر که از چشمانم لبریز میشود و سر میرود
دلم پر است از جای خالی تو
پر از دلتنگی
پر از نگاهت
پر از خاطراتت
دلتنگ برای کوچه پس کوچه و خیابانهای این شهر که با تو بودم
پر از حس تنهاییم
پر از تو که تمام حجم دلم را پر کرده ای...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

13126829-937904266307018-401836911-n.jpg

 

گفتی آرزو کن و

به نسیم بسپار...

و تو را طوفان برد !

همین...

 

| حامد نیازی |

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عطر پرتقال می گیرد نفسم
از تو که می گویم
نارنجی می شود دنیایم
تو را که می بینم
و تو بکرترین منظره ای
مثل درخت پرتقالی
که در پاییز به بار نشسته باشد!
پر از بوسه
پر از دوستت دارم...

"حامد نیازی"

paeez_0631_3a.jpg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


هر جایِ دنیا که به من فکر‌ کنی

                      من به نزدیک ترین پنجره خیره می شوم


و در سکوتی چند دقیقه ای

                   یک عمر ، تـــو را می بینم

 

هر جایِ دنیا که به من فکر‌ کنی

                  من به نزدیک ترین خاطره ی مان می روم ...

 

خاطره ی اولین دیدار ، امانم را بریده !
 

کاش میشد فردا

دوباره ، برای اولین بار می دیدمت!

 

حامد نیازی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

423909788-32493.jpg

 

اتفاق افتاد

مثل اشکی که چند سال

منتظر افتادنش باشی

نه بارانی

نه ایستگاهی

نه حتی موسیقی آرامی

روی سکانس خداحافظیِ مان...

عشق ما

اسب آبی غمگینی بود

که هیچ کس

روی بردش شرط نمی بست !

 

| حامد ابراهیم پور |

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

photo-2017-05-27-14-02-46.jpg

 

از من می پرسند 

آسمان چه رنگی است؟ 

آبى

سرخ 

کبود؟ 

من از آنها می خواهم 

سوالشان را از تو بپرسند 

برای اینکه آسمان من تویی.

 

| سعاد الصباح |

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1419783106307919122.jpg

 

عاقبت یک روز هم یک جای دنیا از کنار هم می گذریم. 

وانمود میکنیم ندیده ایم. نشناخته ایم. نخواسته ایم. دور می شویم. 

دو نهنگ غمگین، گم شده در اقیانوس غریبه ها...

سهم ما همین رد شدن است عزیزدلم...

همین نداشتن است...

 

| حمید سلیمی |

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم خلوتی ساده می‌خواهد …

چند خطی شعر فروغ فرخزاد

با دو فنجان قهوه

کمی سکوت

و او، که پایان هر قطعه

دستش را زیر چانه بزند و بگوید:

باز هم بخوان…

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنج سالم بود...آن روزها وقتی می خواستند کودکی را بترسانند از غول و دیو و بچه دزد می گفتند...هیچکس از گم شدن حرف نمی زد...شاید چون هیچ کدامشان در کودکی گم نشده بودند تا بفهمند ترس واقعی یعنی چی... 

اما من تجربه اش کردم...یک لحظه حواس پرتی وسط یک بازار شلوغ نتیجه اش شد چشم های بارانی وسط تابستان...  

چشم های خیسم ردیاب شده بودند تا شاید چهره ای آشنا ببینند... 

در اوج نا امیدی با سرعت میان قدم های آدم بزرگ ها می دویدم ، گاهی چهره ای آشنا می دیدم و امیدوار می شدم ولی نزدیک تر که می شدم می فهمیدم نه...اشتباه دیده ام

دور خودم می گشتم که ترس بغلم کرد... امیدم نا امید شد...نشسته م یک گوشه...چشم هایم به آدم هایی بود که بی تفاوت از کنارم می گذشتند تا اینکه بالاخره یک نفر آمد بغلم کرد و گفت: گمشدی؟! انگار او از حالم خبر داشت...حتما او هم گمشده بود... ولی مگر آدم بزرگ ها هم گم می شوند؟!

دستم را گرفت و راه افتادیم. چند قدم که جلو رفتیم خانواده م را دیدم ...کابوس تلخ تمام شد...ترس رهایم کرد...

حالا که به آن روز فکر می کنم می فهمم آدم بزرگ ها هم در زندگی گم می شوند...حتی اگر اشک نریزند...حتی اگر نترسند...حتی اگر کسی دنبالشان نگردد... 

گاهی در دنیای خودشان گم می شوند و نمی دانند به کجا می خواهند بروند و به چه چیزی می خواهند برسند...

گاهی هم احساسات، آرزوها و یا هدف هایشان گم می شود ،تا اینکه فراموششان می کنند

حقیقت این است که آدم بزرگ ها بیشتر از بچه ها گم می شوند...فقط کسی نیست  که سراغشان را بگیرد...کسی نیست این ترس و کابوس را تمام کند.

 

| حسین حائریان |

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...