رفتن به مطلب

چشم به راه زوال ...


mahi.goli
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

یک بوته خار بی ریشه را فرض کن، در دورترین بیابان دنیا. تک افتاده، بی کس. جدامانده و خواسته نشده و به کار نیامده. باد دست می اندازد زیر پیکرش، پرتابش میکند مثل لکه ننگین بدرنگی که باید پاک شود از روی ماه جهان، می کشاندش روی زمین، از سمتی به سمتی. بوته خار بدبخت، بی ریشه و بی یار، کشیده می شود روی شن ها و به تن زخم ها ناله نمی کند و به سرنوشت خود تن می دهد، بی هیچ شکوه و غروری.   

حال آدم خطاکرده یک چنین حالی است. آدمی که با خطای دست ساز خودش از بهشت رانده شده، دم نمی زند از زجر ممتدی که به جانش نشسته. تن به سیلی باد می دهد، کشیده می شود روی زمین خشک تنهایی، کاسته می شود، تکیده می شود، بوسه شن باد عذابش می دهد، و در همه حال ساکت وصبور بهشت را به یاد می آورد، و لحظه خطاکردن و رانده شدن را. می نشیند به محاکمه خودش، و روزی هزار بار حکم زجرکش شدن می دهد. بی فراموشی، بی انکار، بی تسکین. چشم به راه زوال.

و هیچکس نمی داند آدم دلبر را که فراری داد، بعضی شبها چقدر دلتنگ خودش می شود. دلتنگ خودی که دوست داشته می شد، و به بوسه های یار رویین تن بود، و به همه تلخی ها لبخند می زد، و بی نگاهی به ماه و ستاره ها و خورشید و ابرها و دنیا و خلق، راه می رفت سربلند و مغرور، با لبخندی گرم از فکر کردن به کسی که ....

بگذریم./

#حمیدسلیمی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عاشقانه نوشتن ما بی دلبر مانده ها، شبیه دعای باران خواندن بی خداهاست .... رفتاری بی معنا اما از سر عجز. تنها راه گریز باقی مانده. تنها چاره گذشتن از خشکسالی و اندوه و دلمردگی و درد و دوری و تاریکی تنهایی و تنهایی در تاریکی.

نه که عشق معنای خود را از دست داده باشد، نه. ما بلد نبودیم . ما بلد نبودیم و گورزادهای کوری شدیم که در کویرهای خشک گم شدند و هیچ وقت به مقصد نرسیدند، به مقصد امنی که آغوشی بود و آرامشی. گم شدیم و نم باد شرجی زوزه کشید و شلاقمان زد و آفتاب داغ مرداد سوزاندمان و هرکسی هم رد شد مسلح به آزاری آمده بود، نه با دستی پر از مرهم.

عاشقانه می نویسیم، که یادمان نرود یک وقتی هم بود که به سرخوشی مومن بودیم و جوان بودیم و سرخوش بودیم و لبخند می زدیم به روی ماه آسمان آبی و رفاقت می کردیم با نسیم باهار و برگ سبز درخت را می بوسیدیم به نیت لبان سرخ یار، بس که رنگهای دنیایمان زنده بود و واقعی.

عاشقانه می نویسیم، به نیت آن روزها که از واقعه بی خبر بودیم و دلمان گرم بود به خواستن و خواسته شدن. حالا؟ نپرس. اگر بپرسی مجبورم بگویم که حالا بوف های کور شب بیداری شده ایم که صدای ناله را از خود دریغ می کنیم مبادا که خواب شهر پریشان شود، روی صورتمان لبخند نقاشی می کنیم، و ابرهای همه دنیا را پناه می دهیم در دلمان.

متبرک باد نامت ای عشق. ای شفای دور از دست. ای آیین نورانی رهایی که متروک شدی در هجوم بی وقفه هرزگی.

متبرک باد نام بلندت، که ما هرزگان شهر آلوده اش کردیم ....

#حمیدسلیمی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوری، تقاص سختِ ناسپاسی ثانیه های رابطه است.

بودنش که قطعی شد، کم کم ضربان تند قلبت آرام می شود. حواست نیست، کمتر نگاهش میکنی، کمتر صدایش را می نوشی، کمتر دوستش میداری. کمتر بی هوا می بوسیش، کمتر وقتی خواب است می ایستی به نگاه کردنش و شنیدن موسیقی دلچسب نفسهایش، کمتر دلتنگیت را ابراز میکنی، کمتر برای خنداندنش برنامه می ریزی، کمتر وقتی از دور به سمتت می آید با شوق به سمتش می روی، کمتر در خیابان کنارش طوری راه می روی که دنیا بداند داری به همه فخر می فروشی، کمتر انگشتانت را به زیارت مهره های کمرش می فرستی، کمتر در تنانگی مقدس بی تابانه و عطشناک غرق می شوی، کمتر دلبریهایش را می بینی، کمتر دلت پر می کشد برای صدایش وقتی می خندد و لابلای خنده ها اسم کوچک تو را صدا می زند و یک میم می چسباند آخرش. کمتر عاشقی میکنی.

بعد، حُکمَت را می خوانند و دوری از راه می رسد. تازیانه ای وحشی که بر پوست نازک روحت می نشیند و خونابه های رنج در هر نفست راه می روند. دنیا، گور تنگی می شود برایت و دلت از بس که دلتنگی، می خواهد بمیرد و خلاص شود از فشار مهلک قبر. هر ثانیه را به مرور آن چه داشتی و قدر ندانستی می گذرانی، تا روزها و شبها بگذرند و کمی آرام بگیری. نه که عذاب تمام شود، نه، به درد خو می کنی.

دوری، تقاص سخت ناسپاسی ثانیه های رابطه است. کاش کنار چشمه شراب که هستی، یادت باشد به اندازه بنوشی. نه چنان فراوان که بدمستی کنی و عهد بشکنی، نه چنان اندک که تا ابد در حسرت جام بعدی بمانی....

#حمیدسلیمی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از من اگر بپرسند می گویم مهارتی که انسان در گزینش واژه های درشت و تلخ هنگام جدل یا مشاجره دارد، او را به خطرناک ترین حیوان این کره خاکی بدل کرده. حیوانات شکارگر به سادگی طعمه خود را می درند، می کشند، می بلعند و بعد هم می روند یک گوشه جنگل صبر میکنند تا مرتبه بعد، که شکار کنند یا شکار شوند. بی هیچ نفرتی، یا بی هیچ علاقه ای.

نگاه که می کنم می بینم تنها انسان است که به معنای صریح کلمه "بی رحم" است. آدمیزاد است که آدمیزاد دیگری را - گاه کسی را که دوستش دارد، گاه حتا یک غریبه را - با کلماتی گاه بسیار ساده اما با دقت دستچین و گزینش شده زجر می دهد. بعد می ایستد به تماشاکردن دویدن درد در جان قربانی بدبخت. بی هیچ مجالی برای نجات. بی هیچ تسکینی.

دو سمت این جهان دوقطبی، انسان ایستاده است، در منتهای خیر و شر. با دستانی پر از کلماتی که به کار شفا می آیند، اما عامدانه آن ها را برای زوال به کار می بریم. سرمست می شویم از کنایه ای تیز، و آیینه ای نیست که نشان بدهد چقدر تاریکیم. خانم ها، آقایان، به عصر حکومت مذهب جدید خوش آمدید: نفرت متقابل.

بشارت دهندگان نور در غارها مرده اند....

#حمیدسلیمی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما بدهکاریم . به تمام شب‌هایی که میشد بخوابیم و خواب بهشت ببینیم و بیدارماندیم و جهنم را تجربه کردیم . به تمام آن خوابها بدهکاریم . بدهکاریم به تمام گریه های نکرده که پنهان کردیم پشت غرور و دروغ و دوری . بدهکاریم به آغوش هایی که پر نکردیم ، یا نشد یا نخواستیم . بدهکاریم به تمام نوازشها که پرهیز کردیم از آنها با کودکانه ترین دلایل . بدهکاریم به عطر تن هم که دورماندیم و حس نکردیم . بدهکاریم به تمام یکی شدن ها که با هزار بهانه از آنها گریختیم - از همه احمقانه تر این بهانه ، این جمله : من از تنهاییم لذت می برم ... - . به تمام آرامشها که میشد با بودنمان ببخشیم و نبخشیدیم و با خودمان فکر کردیم بعدا که تشنه‌تر شد ....

ما، همه بدهکاریم . به آن آدمهای بی‌کس غمگین که صبح ها از آینه به ما نگاه می‌کنند و چشمان سرخ بی خوابشان همیشه خدا پر از حزن است و بیصدا دارند پیر می‌شوند . چه حساب سنگینی داریم با خودمان. امان از روز حساب .....

#حمیدسلیمی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اغلب که نه، همه ما عقده های درونی داریم، عقده های کهنه سنگین. گره های گشوده نشده ای که عرضه نداشتیم بازشون کنیم، و مثل یه حجم متراکم گوشه ذهنمون تلنبار شدن و روی رفتار و روابط و سبک زندگیمون تاثیر میذارن. همیشه هم فکر می کنیم مقصر وجود داشتن این عقده ها دیگران هستن. همه رو متهم می کنیم، از خانواده گرفته تا دوست و رفیق و همکار و جامعه و جمهوری اسلامی و خدابیامرز ناپلئون و همه. همه، غیر از خودمون.

تا زمانی که یاد نگیریم بوی گند درون خودمون رو نسبت ندیم به بقیه، و تا زمانی که دست از طلبکار بودن برنداریم و بی رحمانه منتقد خودمون نشیم، غلط می کنیم که توقع آرامش و خوشبختی داشته باشیم. حالا هی مثل موج سرمون رو بکوبیم به صخره های مختلف. آدمهای آشنا و غریبه رو تست کنیم، برنجونیم. هی تنهاتر بشیم، هی غرغروتر، هی عبوس تر. تا شروع نکنیم به بخشیدن خودمون، و تا زمانی که پکیج خودمون رو - همون چیزی که هستیم، که فقط هم خودمون میدونیم چقدر داغونه - نپذیریم، اوضاع به سامان نمیشه. تو آدمهای دیگه دنبال مقصر و راه حل نگردیم....

همین...

#حمیدسلیمی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فکر می‌کنم قسمت خطرناک این فضاهای مجازی ، توهمات زیباییست که در ذهن ما - لااقل برخی از ما - ایجاد می‌کند . توهم صمیمی شدن . توهم بی کس نبودن . توهم تمام شدن تنهایی . توهم دلدادگی . توهم رفاقت . توهمِ "یکی برایم هست" . توهمِ "برای یکی هستم" .

و بعد ، یک شب ، یک روز اهالی دنیاهای واقعی و مجازی یکی می‌شوند و این واقعیت را تف می‌کنند توی صورتت که همه فکرهایت را باید در همان مونیتورت دفن کنی و برگردی به جهان زشت واقعی . به جایی که آدمها یاد گرفته اند موریانه های منزوی باشند ، خزیده در پیله های دروغینی که هرگز پروانه شدن را ممکن نمی کند .

و چه بی پناهیم ، وقت روبرو شدن با واقعه هولناکِ بیکسی .....

#حمیدسلیمی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوری، چهار حرف دارد.

آدم نمی داند این واژه ساده کوچک این وزن هولناک را چگونه دارد. آدم می ماند که این چهارحرفی کوفتی از کجا یاد گرفته تازیانه به دست در کوچه های تاریک ذهنت بگردد و در بزنگاه های تیغدار هجوم بیاورد به پشت پلکهات و سردرد شود و مقیم گوشه های پیشانی چین خورده ات بماند و عذابت بدهد و مدام به ساعت نگاه کنی و شب نگذرد و نفسهایت بوی نا بدهد از بس که در سردابه های ساکت دلتنگی گم و گور شده ای. آدم می ماند که این مصیبت و این ابتلاء از کجا به جانش نشست که حالا به این روز بلاخیز نشسته و شده کشتی پیر غرق شده در مجاورت ساحل، همه سهمش تماشاست و ناتوانی.

دوری، دوری لعنتی فقط چهار حرف دارد. اما آدم مبتلا به دوری، خیلی حرفها دارد. حرفهایی که شنیدنش از عهده اغیار خارج است و گفتنش جز با همان که دور است، پریشانی. ناچار پنهانشان می کند در گوشه های خلوت جانش، تا به وقتش هیزم آتش مهیب اندوه باشند در ثانیه های گزنده اندوه.

به روی ماه آن بیخبران از ما، در دورها، باد عزیز، بوسه ما را برسان ......

#حمیدسلیمی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کنار ساحل، چند قدم توی آب، یک قایق کهنه، ترک شده و متروک، بی پارو و بی رنگ، تنهای تنهای تنها رها شده بود. انگار برادر تنی ما اهل شب باشد، که همیشه رها شده بوده‌ایم در نزدیک ترین فاصله از ساحل موعود آرامش، و کسی نیامد و ندید و عکسمان را نگرفت. هروقت کنار آب می رفتم توی دلم به برادرم - قایق سبز پیر - سلام می کردم و از دور می پرسیدم دوست داری حرف بزنیم؟ جوابی نمی داد و اصلا نگاه هم نمی کرد. لابد قایق ها خوش ندارند با غریبه ها حرف بزنند.

من فقط میخواستم برایش توضیح بدم که خیلی هم بدشانس نیست. لااقل، هرگز کسی را که شکل خوابهایش باشد از نزدیک ندیده. هرگز او را نرنجانده. هرگز او را نترسانده. هرگز نرفته که مایه آرامش کسی باشد که از همه دنیا بودن کنار او را می خواست. هرگز پریزاد قصه هایش را در ستاره باران ترین شب خدا از دست نداده. اما حوصله نداشت قایق طفلک. دو همزاد بودند، قایق بی پارو و رفیق نهنگم که به گل نشسته بود پشت خنده ها و رقص ها و سرمستی ها. نوش بادتان تَرك شدگی. حالا دیگر قصه برای همیشه همین است، غمگین و خسته می ایستید به نظاره طلوع ها و غروب ها، بی این که از گردش روزگار امیدی داشته باشید، یا رنجشی، یا سوالی، یا کینه ای. تسلیم و ساکت، در انتظار زوال. به انجمن ارواح از یاد رفته خوش آمدید....

#حمیدسلیمی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما هرکدام دو دهان داریم.

یک دهان زیبا، با یک ردیف دندان معمولی، که وقت لبخندزدن به آدمها نشان می دهیم، وقت بوسیدن استفاده اش می کنیم و وقت حرف زدن عصای دستمان می شود.دهانی شریف که با آن حرفهای زیبا می زنیم، شعارهای قشنگ می دهیم، و اگر لازم باشد شعر هم می خوانیم.

دیگری، پوزه ای متعفن، مجهز به صدایی غیرانسانی، با یک ردیف دندان تیز بی رحم زشت‌کار مهیب برّا و مرگبار. دهانی بدبو که پنهان شده درعمیق ترین قسمتهای جانمان، جایی که کسی نمی بیند. اما اگر کسی شبیه ما فکر نکرد، اگر به سازِمان نرقصید، اگر مثلا خواستیم و ما را نخواست، اگر دوستمان داشت و فهمیدیم در برابرمان مبتلاست و عاجز، اگر به آیینی که مقدس می دانیم و او مستحق تقدیسش نمی داند گزندی وارد کرد، اگر منافعمان را به خطر انداخت، واویلا، پوزه هولناک پنهان را از پستو بیرون می کشیم و چنان می دریم که ثابت می کنیم رسته‌ای گمنامیم از درندگان کشف نشده و اهلی نشده، گونه ای زشت از خلقت، پنهان شده میان کفتار و گورکن.

ما شیطان و خدائیم همزمان. بستگی دارد کجای معادله ایستاده باشیم ......

#حمیدسلیمی

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

وقتی به ی جاده دوراهی رسیدی ک یه طرفش  احساس بود یه طرفش منطق حتما سمت منطق حرکت کن....
چون ته ته همون جاده منطق یه احساس قشنگ منتظرت وایساده....
اما ته اون جاده احساس یه منطق ترسناک وایساده....

که مجبورت میکنه قید احساستو بزنی....

عکس دختر تنها

  •  
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

آلیس به یک دوراهی رسید و یک گربه را روی درخت دید.
به گربه گفت: «از کدام مسیر باید بروم؟»
گربه پرسید: «به کجا می‌خواهی بروی؟»
آلیس پاسخ داد: «نمی‌دانم.»
گربه گفت: «پس مهم نیست که از کدام راه بروی.»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مواجهه با آن چه به سر زندگیت آورده ای، همیشه هولناک ترین تجربه بشری بوده به چشمم. این که روبروی آینه بایستی و به آدم ساکت عبوس روبرویت نگاه کنی و خوب بدانی چه ها که از سر گذرانده بدبخت خسته. این که کنار خیابانی در اوج پریشانی بایستی و به این فکر کنی چه بی اندازه دوری از آن چه قرار بوده باشی. این که پا بگذاری روی همه مرزهای منطق و عقل و دلت، به تاوان ناهشیاری های مستمر در تصمیم های مهم عمرت. حس مبهم و کشنده بازنده بودن، و آزار و کنایه واژه هایی که زیر زبانت مدفونند و یارای گفتنشان نیست، و کسی هم نیست که مادربزرگ آوازخوان موحناییت شود در ساعات کشدار شب سختت، که بروی در آغوشش و برایت دشتی بخواند و بی صدا گریه کنی و سرت روی پایش باشد و خوابت ببرد و بیدار شوی؛ آرام و امن و دلگرم.

حالا قرن هاست که پشت واژه های دستمالی شده که زمانی محترم بوده اند، تنها مانده ایم با خودمان. با خود ناخوشایندمان. با خود بی عرضه بی حریم بی احترام خسته ای که هستیم. تنها مانده ایم، با آزارهای دست ساز خودخواسته. تنها مانده ایم، با جنازه آرزوها و رویاها و نیازها.

نهنگ ها برای به گل نشستن حتما دلایل منطقی دارند. دلشان اصلا تنگ شده برای مادربزرگشان. ما نمی فهمیم، لبخند می زنیم و می گوییم خودکشی نهنگ. نهنگ، طفلک تنها، زورش شاید به فکرهایش نرسیده که به ساحل آمده، به نیت کمی آرامش و بعد خوابی آرام و یک پایان طولانی .....

#حمیدسلیمی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک فیلم مستند می دیدم از موریانه های داخل تنه یک درخت تناور و بزرگ و بلند. موریانه ها مدتها و مدتها در سکوت درخت را می جویدند، بی هیچ نشانه ای از بیرون. درخت در سکوت و صبوری، تن داده بود به انقراض تدریجی. موریانه ها روزها و شبها به کارشان ادامه دادند، بی هیچ ترحمی. انگار که تنها دلیل بودنشان همین بود که کار درخت را تمام کنند. درخت، شبیه بقیه بود، ظاهری زیبا و محکم داشت، و هیچکس جز ما که فیلم را می دیدیم نمی دانست درونش چه آتش هولناکی برپاست. بعد، یک روز آفتابی و زیبا در حالی که تمام جنگل در لذت بهار بارانی غرق بودند، درخت از پا درآمد. تا شد. شکست، افتاد و تمام شد. دیگر، زورش نرسید که با لبخندی بر لب و ظاهری آرام، به دردکشیدن ادامه بدهد.

فیلم که تمام شد، با خودم فکر کردم چه داستان آشنایی. تلویزیون را خاموش کردم، بوسه ای برای موریانه های سمج درونم فرستادم، و با لبخند مضحکی بر لب، وانمود کرده ام خوابیده ام....

#حمیدسلیمی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما که اینجا خشک ترین باغ خداییم ، نه که بی ریشه باشیم ، نه . عارمان می آید از پس آن همه زمستان دوباره باهاری بنشیند به برگ و بارمان . مسخره ی روزگار که نیستیم . هی بخشکیم و تبر بنشیند به تنمان و تمام شویم و باز یک روز آفتابی یا زیر یک باران تند به حکم لبخندی ، نوازشی ، بوسه ای جان بگیریم و دور باطل که آخر برای چه ؟ کدام قصه خوب تمام شده تا حالا ؟ کجای جهان به کام ما بوده ؟ کجای زمان ؟ کدام قله را فتح کنیم با بال و پری که نداریم ؟

هی پاییز فتحمان کند وسط بهارانگی ، و ما آرام و بیصدا برگ شویم زیر پای مردم بیزار که راه که میروند انگار دارند روی شیشه می رقصند . حوصله مان را ندارند ، بس که خشک و زردیم . هی بکاهیم و درد و اندوه و فراق را زمزمه کنیم در آوای اسمی ؛ آهنگی ، عکسی . و باز کسی از راه برسد با یک بغل آرامش ، کمی زنده مان کند وبگوید من بهار توئم ، پایان پاییزم . و باور کنیم و تا جان می گیریم ، نقاب کنار بزند و ببینیم میان چین ابروهایش چقدر پاییز خوابیده ...

نه که بی ریشه باشیم ، نه . عارمان می شود دوباره سبز شویم . شما اما رازدار ما باشید و اگر کسی پرسید ، بگوئید این درختان ، بی نواهای لال ، همان اول زمستان زغال شدند ، ته منقل کوچک طلایی رنگی که کرسی پیرزنی را گرم می کرد ، در دورترین روستای کوهستانی دنیا . حرمت نگه دارید و به کسی نگوئید که آنقدر بیهوده تکیدیم که بود و نبودنمان یکی شد و خط خوردیم از حافظه هرکسی که دوستمان داشت .

از کوچه ها آواز سرخوشانه تبر می آید . دارد مستانه می خواند : این فصل پنجم است ، آغاز انتها .....

#حمیدسلیمی

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.... بعد که برایت تمام شد و به آرامش رسیدی،

یاد می گیری که فکرت را از او منحرف کنی و بی دردسر شبها را بگذرانی و اصلا بی خیال که دوری بی دلیل چقدر مزخرف است.

اما یک شب می نشینی یک گوشه و یک آهنگ محزون گوش می کنی و با خودت فکر میکنی یعنی بودن من این همه آزارش می داد که خواست نباشم؟

چکارش داشتم؟ جز این بود که می نشستم به تماشاکردنش وقتی خواب بود و شمردن نفسهایش،و منتظرشدن برای بیدار شدنش و دیدن چشمهای خندانش؟

چکارش داشتم ؟ جز این بود که روزها را می گذراندم تنها به شوق رسیدن وعده دیدار و دوباره دیدن او؟ جز این بود که وقتی حرف میزد دلم ضعف می رفت برای موسیقی واژه ها در ترکیب با آن لبان جادویی و صدای معجزه؟ جز این بود که دیدنش را به همه لذتهای دنیا ترجیح میدادم؟ جز این بود که وقتی داشتمش رویین تن بودم و دنیا بهشت بود؟

می نشینی به این فکرها. با خودت حرف میزنی وآهنگها می گذرند و تو فقط نگرانی که حالا حالش خوب است؟ حالا که من نیستم؟ و آنقدر ساده ای که نمی دانی وقتی کسی دوستت ندارد و تو را نمی خواهد، تمام عاشقانه هایی که با او تصور می کنی برایش عذاب است، اصلا بودنت، وجود داشتنت نیست برایش چیزی جز یک عذاب ممتد. و نمی دانی حالا یک گوشه شهر خوابیده، در امن آغوشی یا به تنهایی. و هیچ گوشه ذهنش از هیچ خاطره ای با تو رنگ نگرفته. یک صفر بعد از اعشاری در دنیای او،  بی مقدار، بی حرمت.

آهنگ به آهنگ شب را می گذرانی، و بعد از تمام شدنت صبح می شود. صبح می شود و تو نفس عمیقی می کشی و دوباره به خودت یادآوری می کنی که او را مدتهاست فراموش کرده ای و برای تو تمام شده، و حواست را جمع می کنی که کسی نفهمد شب ها در تو چه می گذرد ...........

#حمیدسلیمی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک وقتی هم هست که خسته‌ای و نفست گرفته و ناچار یک جای مسیر - عمر - می‌ایستی و به پشت سرت نگاه می‌کنی . حیرت می‌کنی از تکه های تن و روحت که از تو جا مانده‌اند . بخشهایی از تو ، که رفته‌اند . مرده‌اند . در آغوشی . در واقعه ای . در فقدانی . در حسرتی . در خواستنی . در خواسته شدنی . در نخواستنی . در خواسته نشدنی . در داشتنی . در باختنی . در دردی . در دروغی . در خنده‌ای ، از ته دل . در گریه‌ای ، بی پایان . در بوسه ای ، رخ نداده ....

بعد به خودت نگاه می‌کنی ، به تن تکیده پاره پاره‌ات . به زخمهایت . میمیری برای خود .... دلت می‌خواهد همانجا نمانی ، برگردی عقب ، بقیه خودت را پیدا کنی ، بقیه بودنت را . لااقل غرورت را باز بیابی . دریغا که کشف می‌کنی راه یک طرفه است به سمت انتها و زوال . لبخند می‌زنی پیش از این که کسی از راه برسد و ببیند مرده‌ای ، نفس عمیقی می‌کشی ، کمی از بقایای اندک تن و روحت را در حسرت جانکاه همین لحظه جا می‌گذاری ، و به راهت ادامه می‌دهی . و باز گم میشوی ، در راهی که خوب می‌دانی تو را به هیچ کجا نخواهد برد ....

#حمیدسلیمی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من آیه های اخر کتاب پیامبری بودم که مبعوث نشد. بخشی فراموش شده از تاریخ. قرار نبود که باشم، برای همین بود که دیدم همه من را از یاد برده اند.

قرن ها پیش خاکی بود که گندمزار شدم. باد گندمها را می رقصاند و من نگاه می کردم ومست می شدم. بعد یک شب صاعقه زد و همه برگ و بارم را سوزاند. خاکستر شدم و پر کشیدم به فرادست دریاهای دور، آنجا به قبیله مذابهای سرخ پیوستم و از نو سوختم و باز جاری شدم بر دامن کوهی که نبود. نبود و نبودم و خلقت شوخی بی نمکی بود میان دو ذره ملعون.

بعد، دستی مرا نوازش کرد در ساعتی تاریک از شبی سرد.

دستی مرا نوازش کرد و من از نیستی پر کشیدم به شدن، به هستن، به من. آرام گرفتم در ثانیه‌هایی خالی میان دو بوسه، در نفسی عمیق بعد از دیداری بی‌گاه، در نوازشی نرم در آغوش مادری سرخوش. نگاه کردم به آرامش آدمها وفکر کردم هستم و آرامم. فکر کردم هستم و دلم خواست که صورت داشته باشم و تن، تا به قامت دلخواه یاری درآیم و دل ببرم و ببوسم و نوازش کنم و دیده شوم و باشم.

و هیچ خبر نداشتم وسوسه بودن چه دردها به جانم خواهد انداخت. درخت شدم در زمین خشک که چارفصلش زمستان سخت منجمد بود، بی صدای تبری حتا که پیام مرگ بیاورد و رهایم کند. پرنده شدم در قفس تنگ مردی کور. ماهی شدم به گنداب عفن فاضلاب شهر. مرد شدم به نداری، زن شدم به بی عصمتی. عیسا شدم و دوستانم انکارم کردند و دشمنانم مرا مصلوب کردند و مردم مهربان شهر ایستادند و تماشا کردند. دردها به جانم دویدند و رفتم به سمت انقراض.

تمام شدم. خدا شدم، تنهای تنها. باز از تنهایی دلم گرفت، ذره ای خلق کردم که کنارم باشد، و بازی از ابتدا شروع شد.

همین بود سرنوشت، دویدن بر مداری تیغدار و کدر، همه عمر......

#حمیدسلیمی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...