رفتن به مطلب

هزار و یک شب...


sAmaR!
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

شب سی و سوم                                                

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.

به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل

تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»

آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»

عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»

زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»

زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.»

و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد

که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»

زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهر گفت:« چه خوب، ثروت را دعوت کنيم تا خانه مان

پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»

عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از

عشق و محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»

عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:

« شما ديگر چرا مي آييد؟»

پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي

هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست

                                                                                                                                                                                                                                                                            

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب  سی و یکم                                                  
     روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد.

او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش

تقسیم ‌کرد. در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد

علاقه ماهى بزرگتر بود.. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى

 دیگرى نمى‌داد. او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى

 هر بار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از

غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…

پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود

که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است!

در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت..

 ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت !!!

میدانید چـــــرا ؟ دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى

 ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود !

باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور !

باوری از ناتوانی خویش...

                                                                                                                                                                                          

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب بیست و هفتم  

    روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش

دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی

 متوجه شد که تنها یک سکه۱۰  سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً

احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب

خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.

پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ،
فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.

پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .

دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.»

 پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
 
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و

او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او

 اقدام کنند. دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.

هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.

بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و

 برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت سپس به اطاق مشاوره باز گشت

 تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود

 قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او

 برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.

سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده

بود.آهسته انرا خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

                                                                                                                                                                                                                                                                                      

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب بیست وپنجم

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.

 بعد از شاگردان پرسید:

  به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند:

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

استاد گفت:

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

استاد گفت:

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است

 اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟  

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.  

استاد پرسید:

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد... 

حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند

و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب،

آنها را زمین بگذارید.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و

 قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب بیست و چهارم

چهار شمع به آرامی می سوختند...

محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید

اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.

فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم

و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای

 

همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم

ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق

 هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را

نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند

و عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.گفت: « شما که می خواستید

 تا آخرین لحظه روشن بمانید،پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباش

تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم

من امید هستم. » چشمان کودک درخشید،شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب بیست و یکم

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد چرا؟

 آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان

اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد،

مردي را در خيابان ديد باموهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت:

"مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند"

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم

مشتري با اعتراض گفت:

پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

آرایشگر گفت:"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند "

مشتري گفت دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب بیستم

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر

کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب

زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .

در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود .معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته

هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها

شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری

داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه

ها راحت شدند .

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی

داشتید ؟

بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت

داشتند .آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می

دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا

همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل

کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

ویرایش شده توسط sAmaR!
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب نوزدهم

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است "

ویرایش شده توسط sAmaR!
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب هجدهم

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد.

سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟
- نجاتم بده خدای من!
-
آيا به من ايمان داري؟
- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام
- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟
كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب پانزدهم

روز مادر بود .

مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی  برای مادرش که در شهر دیگری بود

سفارش دهد تا برایش پست شود وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که روی جدول خیابان

نشسته بود هق هق گریه می کرد .

مرد به دختر نزدیک شد و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی؟

دختر در حالی که گریه می گرد گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط ۷۵ سنت

دارم در حالی که گل رز ۲ دلار می شود .

مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز میخرم. وقتی از گل فروشی خارج

می شدند مرد به دختر گفت مادرت کجاست ؟می خواهی تو را برسانم؟

 دختر دست مرد را گرفت و گفت :آن جا و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد . مرد او را به قبرستان

برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آن جا گذاشت .

مرد دلش گرفت طاقت نیاورد به گل فروشی برگشت دسته گل را گرفت و ۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش

دسته گل را به مادرش بدهد

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب چهاردهم

دو دوست پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند.بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به

مشاجره پرداختند یکی از آنها از خشم بر چهره دیگری سیلی زد.

دوستی که سیلی خورده بود سخت ازرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شنهای بیان نوشت:

(( امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد.))

آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه داداند تا به یک آبادی رسیدند .تصمیم گرفتند قدری آن جا بمانند و

کنار برکه اب استراحت کنند. 

ناگهان شخصی که سیلی خورده بود ، لغزید  و در برکه افتاد . نزدیک بود غرق شود که دوستش به

کمکش شتافت و او را نجات داد.

بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد : امروز بهترین

دوستم جان مرا نجات داد .

دوستش با تعجب از او پرسید ، بعد از آنکه با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شنهای صحرا نوشتی

ولی حالا این جمله را روی صخره حک میکنی؟

دیگری لبخند زد و گفت : وقتی کسی ما را آزار می دهد باید آن را روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای

بخشش آن را پاک کنند ، ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا

هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب سیزدهم

روزی مردی خواب عجیبی دید . دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند.

هنگام ورود،دسته بزرگی از فرشتگان رادید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را توسط پیک ها

از زمین میرسند ، باز می کنند وآن ها را داخل جعبه هایی می گذارند .

مرد از فرشته ای پرسید :« شما دارید چکار می کنید؟ »

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت:« این جا بخش دریافت است و ما دعاها و

تقاضاهایی مردم از خداوند را تحویل می گیریم .»

مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهای را داخل پاکت می گذارند و آن

ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند . مرد پرسید :« شما ها چه کار می کنید؟ »

یکی از فرشتگان با عجله گفت:« این جا بخش ارسال است. ما الطاف و رحمت های خداوند را برای

بندگان به زمین می فرستیم »

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است . مرد با تعجب از فرشته پرسید :« شما

اینجا چه  می کنید و چرا بیکارید ؟ »

فرشته جواب داد :«این جا بخش تصدیق جواب است ، مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید

جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند  »

مرد از فرشته پرسید :« مردم چگونه می توانند جواب بفرستند ؟ »

فرشته پاسخ داد « بسیار ساده ،  فقط کافی است بگویید خدا را شکر»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب دوازدهم

روزي روزگاري نوزادي آماده بود تا به دنيا بياييد پس آن روز از خدا  پرسيد:"اونها به من مي گن که من  فردا به زمين فرستاده مي شوم اما من چگونه زندگي خواهم کرد. من خيلي کوچک و بيچاره هستم."

- درميان فرشته هاي بيشمار من يکي را برايت انتخاب کردم و منتظرت است و از تو مراقبت مي کند.

- اما به من بگو اينجا در بهشت من هيچ کاري انجام نمي دهم اما سرود و نغمه و لبخند براي من کافي است تا شاد باشم.

- فرشته تو براي تو آواز خواهد خواند و تو هرروز لبخند خواهي زد و توعشق فرشته ات را احساس خواهي کرد  و شاد خواهي بود.

- و من چگونه مي تونم بفهمم زبان افرادي که با من حرف مي زنند ؟من هيچ يک از زبانهاي انسانها را نمي دانم!

- فرشته تو به تو کلمات شيرين و زيبا را مي گويدو تو با صبر علاقه آنها را خواهي شنيد! فرشته تو به تو ياد خواهد داد که چگونه  صحبت کني .

- و من چکار بايد کنم وقتي مي خواهم با تو صحبت کنم؟

- فرشته تو دستهاي تو را کنار هم مي گذارد و بتو ياد مي دهد که چطور دعا کني.

- من در مورد انسانهاي بد روي زمين شنيده ام چه کسي از من محافظت مي کند؟
 

- فرشته تو از تو دفاع خواهد کرد وقتي خطري تو را در زندگي تهديد کند .

- اما من هميشه ناراحتم چون ديگر تو را نخواهم ديد.

- فرشته تو با تو در باره من صحبت مي کند و به تو آموزش مي دهد . راهي را که به سمت من باز گردي با وجود اين من هميشه در کنارت هستم !

در آن لحظه صلح و آرامشي در بهشت بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد و نوزاد در حاليکه عجله داشت به آرامي  پرسيد:"اوه پروردگار يزدان اگر من الان دارم اينجا را ترک مي کنم لطفا نام فرشته را به من بگو!"

-"نام فرشته تو زياد مهم نيست !تو فرشته ات را مامان صدا خواهي کرد!"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...