رفتن به مطلب

آخرین منزل ما


sAmaR!
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم

می شنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم

زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم

آخرین منزل ما کوچه‌ی سرگردانی است
دربه‌در در پی گم کردن مقصد رفتیم

مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم
دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم

فاضل نظری

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عاشق که میشوی 

تمام جهان نشانه معشوقه‌ات دارند 

یک موسیقی زیبا

یک فنجان قهوه ی تلخ 

یک خیابان خلوت و ساکت 

به آسمان که نگاه میکنی 

کبوترانی که پرواز می‌کنند 

همه تو را امید میدهند 

حتما که نباید هدهد خبری بیاورد 

گاهی کلاغی هم از معشوقه‌ات پیام دارد 

جهان عاشقی زیباست آنقدر زیباست 

که آواره شدنش هم زیباست 

مردن در عاشقی هم زیباست

 

#محمود_درویش 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرگ در قاموس ما از بی‌وفایی بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است
قصه‌ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه
دل به‌دست آوردن از کشورگشایی بهتر است
تشنگان مهر محتاج ترحم نیستند
کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است
باشد ای عقل معاش‌اندیش، با معنای عشق
آشنایم کن ولی ناآشنایی بهتر است
فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست
دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است
هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست
اینکه در آیینه گیسو می‌گشایی بهتر است
کاش دست دوستی هرگز نمی‌دادی به من
آرزوی وصل از بیم جدایی بهتر است ...

 

فاضل نظري

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ

اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ

اگر ملک سلیمانت ببخشند

در آخر خاک راهی عاقبت هیچ
 

بابا طاهر

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چرا از مرگ می‌ترسید

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می‌دانید

مپندارید بوم ناامیدی باز

به بام خاطر من می‌کند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است

مگویید این سخن تلخ و غم‌انگیز است...
 

بهشت جاودان آنجاست

جهان آنجا و جان آنجاست

نه فریادی نه آهنگی نه آوایی

نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
 

جهان آرام و جان آرام

زمان در خواب بی‌فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمی‌بیند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
 

در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست

در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو، زور در بازوست

جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید

که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند

همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می‌دانید

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید

چرا از مرگ می‌ترسید!؟
 

فریدون مشیری

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرا بسوزانید

و خاکسترم را

بر آب‌های رهای دریا بر افشانید،

نه در برکه،

نه در رود:

که خسته شدم از کرانه‌های سنگواره

و از مرزهای مسدود
 

ژاله اصفهانی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید
عجب مدار که همدرد نافه ختنم

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

حافظ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

 

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

 

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

 

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع

که گور پرده جمعیت جنان باشد

 

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد

 

تو را غروب نماید ولی شروق بود

لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

 

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست

چرا به دانه انسانت این گمان باشد

 

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد

چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

 

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا

که های هوی تو در جو لامکان باشد

مولانا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امشب این خانه عجب حال و هوایی دارد

گپ زدن با در و دیوار صفایی دارد

همه رفتند از این خانه بجز غم

باز این یار قدیمی چه وفایی دارد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نه کسی ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺳﺖ ...

ﻧﻪ کسی ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ...

ﻧﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﮔﺬﺭ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ی ﻣﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﺎﻩ

ﺑﻴﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ ﻭ ﻣﺮﮒ ﻣﮕﺮ ﻓﺮقی ﻫﺴﺖ؟

ﻭقتی ﺍﺯ ﻋﺸﻖ نصیبی ﻧﺒﺮی ﻏﻴﺮ ﺍﺯ ﺁﻩ...!!

فــــــریدون مشیــــــــــری

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این گنج نهان در دل خانه پدرم بود

هم بال و پرم بود و همی تاج سرم بود

هرجا که زمن نام و نشانی طلبیدند

هم نام بلندش سند معتبرم بود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...