رفتن به مطلب

خوابش نبرد ... خاطره ها را قطار کرد


ŦŁФШ  ΞTłHШ

ارسال های توصیه شده

خوابش نبرد ... خاطره ها را قطار کرد

خوابش نبرد ... خاطره ها را قطار کرد
حالش دوباره بد شد و از خود فرار کرد


پاشد کنار پنجره...خود را به کوچه ريخت
آتش گرفته بود ؛خودش را مهار کرد


آمد کنار قوری سردی که سال ها...
يک چای تلخ ريخت کمی زهر مار کرد


وا شد دهان پاکت سيگار خالی اش
آهی کشيد و فحش کشيد و نثار کرد


فحشی نثار پنجره... مشتی نثار ميز...
لعنت به آن شبی که دلش را قمار کرد


حس کرد اين که بايد از اين شهر دور شد
مشتی کتاب و خاطره در کوله بار کرد


شاعر...هوایی غزلی عاشقانه بود
خود را قطار کرد و خودش را سوار کرد!
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...