رفتن به مطلب
دوستان اگه مشکلی تو ورود با اکانت عضویت داشتین کش مرورگر رو پاک کنید مشکل حل خواهد شد

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. BathaM

    راه دل راه شهامت است ...

    «راه دل راه شهامت است» زندگی کردن در عشق، اعتماد و ناامنی است. ترک گذشته، جاری شدن در ناشناخته و خوشامدگویی به آینده است. شهامت حرکت در جاده‌های خطرناک است. و تنها بزدلان از خطر حذر می‌کنند. امّا آنها قبلاً به کلی مُرده‌اند. کسی که زنده است، واقعاً زنده، در اوج زندگی، همیشه در ناشناخته سیال است. خطر هست ولی او مخاطره می‌کند. دل همیشه آماده مخاطره است. دل قمارباز است. عقل تاجر است. عقل همیشه حسابگری می‌کند، شمارشگر است، امّا دل حسابگری نمی‌شناسد.
  3. امروز
  4. BathaM

    سُلوک

    روزم چون روزِ ديگران مى‌گذرد؛ امّا شب كه می‌رسد، يادها پريشانم می‌كنند. با چه اضطرابی روز را به سر می‌برم امّا شبانگاه من و غم یکجا می‌شویم.
  5. BathaM

    سُلوک

    http://bayanbox.ir/view/6463967384455470775/09380858006-alirezaafshari-graphic-saz-m1.jpgروزم چون روزِ ديگران مى‌گذرد؛ امّا شب كه می‌رسد، يادها پريشانم می‌كنند. با چه اضطرابی روز را به سر می‌برم امّا شبانگاه من و غم یکجا می‌شویم.
  6. دیروز
  7. sAmaR!

    سیگار شکلاتی...

    تک و تنها به تو می‌اندیشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد نفس پاک شقایق را در سینه کوه صحبت چلچله‌ها را با صبح بغض پاینده هستی را در گندم‌زار گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را می‌شنوم می‌بینم من به این جمله نمی‌اندیشم به تو می‌اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می‌اندیشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می‌اندیشم فریدون مشیری
  8. sAmaR!

    سیگار شکلاتی...

    امروز به پایان میرسد از فردا برایم چیزی نگو من نمیگویم : فردا روز دیگریست فقط میگویم : تو روز دیگری هستی تو فردایی همان که باید به خاطرش زنده بمانم جبران خلیل جبران
  9. BathaM

    از همه ی راه های ممکن ...

    به نسیمی همه راه به هم می ریزد کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ زدن، ماه به هم می ریزد عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد آه یک روز همین آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد فاضل نظری
  10. ŦŁФШ  ΞTłHШ

    آتش عشق

    آتش عشق روزی عارف پیری یكی شاگردانش را دید كه زانوی غم بغل گرفته. پس نزد او رفت و جویای احوالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت كرد. اینكه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده. شاگرد گفت كه سال های متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و با رفتن دختر باید برای همیشه با عشقش خداحافظی كند. پیر گفت: اما عشق تو چه ربطی به دختر دارد؟ شاگرد با حیرت گفت: ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان در من ایجاد نمی شد. پیر با لبخند گفت: چه كسی چنین گفته است تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی؟ هر كس دیگری هم بود تو آتش عشق را به سوی او می فرستادی. بگذار دخترك برود. سپس این عشق را به سویی دیگر بفرست مهم این است كه شعله عشق را در دلت خاموش نكنی. دخترك اگر رفته پس با رفتنش پیغام داده كه لیاقت عشق تو رو ندارد. چه بهتر بگذار او برودتا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا كند.
  11. ŦŁФШ  ΞTłHШ

    شک

    شک هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد. برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد. مثل یک دزد راه می رود. مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جا به جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.
  12. شکایت شرکت خودروسازی بخش پونتیاک شرکت خودروسازی جنرال موتورز شکایتی را از یک مشتری با این مضمون دریافت کرد: این دومین باری است که برایتان می نویسم و برای این که بار قبل پاسخی نداده اید، گلایه ای ندارم؛ چرا که موضوع از نظر من نیز احمقانه است! به هر حال موضوع این است که طبق یک رسم قدیمی، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستنی بخورد. سال هاست که ما پس از شام رای گیری می کنیم و بر اساس اکثریت آراء نوع بستنی، انتخاب و خریداری می شود. این را هم باید بگویم که من به تازگی یک خودروی شورولت پونتیاک جدید خریده ام و با خرید این خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه برای تهیه بستنی دچار مشکل شده است! لطفاً دقت بفرمایید! هر دفعه که برای خرید بستنی وانیلی به مغازه می روم و به خودرو باز می گردم، ماشین روشن نمی شود؛ اما هر بستنی دیگری که بخرم، چنین مشکلی نخواهم داشت. خواهش می کنم درک کنید که این مساله برای من بسیار جدی و دردسرآفرین است و من هرگز قصد شوخی با شما را ندارم. می خواهم بپرسم چطور می شود پونتیاک من وقتی بستنی وانیلی می خرم روشن نمی شود؛ اما با هر بستنی دیگری راحت استارت می خورد؟ مدیر شرکت به نامه دریافتی از این مشتری عجیب، با شک و تردید برخورد کرد؛ اما از روی وظیفه و تعهد، یک مهندس را مامور بررسی مساله کرد. مهندس خبره شرکت، شب هنگام پس از شام با مشتری قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستنی فروشی رفتند. آن شب نوبت بستنی وانیلی بود. پس از خرید بستنی همان طور که در نامه شرح داده شده بود ماشین روشن نشد! مهندس جوان و جویای راه حل، 3 شب پیاپی دیگر نیز با صاحب خودرو وعده کرد. یک شب نوبت بستنی شکلاتی بود، ماشین روشن شد. شب بعد بستنی توت فرنگی و خودرو براحتی استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستنی وانیلی شد و باز ماشین روشن نشد! نماینده شرکت به جای این که به فکر یافتن دلیل حساسیت داشتن خودرو به بستنی وانیلی باشد، تلاش کرد با موضوع منطقی و متفکرانه برخورد کند. او مشاهداتی را از لحظه ترک منزل مشتری تا خریدن بستنی و بازگشت به ماشین و استارت زدن برای انواع بستنی ثبت کرد. این مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نکته جالبی را به او نشان داد: بستنی وانیلی پرطرفدار و پر فروش است و نزدیک در مغازه در قفسه ها چیده می شود؛ اما دیگر بستنی ها داخل مغازه و دورتر از در قرار می گیرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خرید بستنی و برگشتن و استارت زدن برای بستنی وانیلی کمتر از دیگر بستنی هاست. این مدت زمان مهندس را به تحلیل علمی موضوع راهنمایی کرد و او دریافت پدیده ای به نام قفل بخار (Vapor Lock) باعث بروز این مشکل می شود. روشن شدن خیلی زود خودرو پس از خاموش شدن به دلیل تراکم بخار در موتور و پیستون ها مسأله اصلی شرکت، پونتیاک و مشتری بود.
  13. ŦŁФШ  ΞTłHШ

    قایم باشک

    قایم باشک به دوستم گفتم: من چشم رو هم میذارم و تو برو قایم شو. چشم گذاشتم و تا 30 شمردم، بعد هم دنبالش گشتم ولی اثری از او نبود. انگار آب شده بود رفته بود داخل زمین. بعد ها فهمیدم آن قسمت از جنگل یک باتلاق بزرگ داشت.
  14. ŦŁФШ  ΞTłHШ

    چهار بانده

    چهار بانده یك بنده خدایی، كنار اقیانوس قدم می زد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه می كرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت: خدایا! می شود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟ ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید كه می گفت: چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من؟ مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت: اى خداى كریم! از تو مى خواهم جاده اى بین كالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى كنم. از جانب خداى متعال ندا آمد كه: اى بنده ى من! من ترا بخاطر وفاداریت بسیار دوست می دارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم، اما، هیچ می دانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هیچ میدانى كه باید فرمان دهم تا فرشتگانم ته اقیانوس آرام را آسفالت كنند؟ هیچ می دانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بكنى؟ مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت: اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم! می شود به من بفهمانى كه زنان چرا می گریند؟ می شود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست؟ اصلا می شود به من یاد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟ صدایی از جانب باریتعالى آمد كه: اى بنده من! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو بانده باشد یا چهار بانده؟
  15. ŦŁФШ  ΞTłHШ

    سبد گردوها

    سبد گردوها حکایت می‌کنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد. سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت: این سبد گردو را هدیه می‌دهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می‌رسد. مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم به صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید، در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت: نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی‌رسد. او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: من از همان اول گردو نمی‌خواستم. این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد. این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.
  16. ŦŁФШ  ΞTłHШ

    شوخی

    شوخی هوای راهرو دادگاه گرفته و خفه بود. چهره غضبناک پیرمرد در هم گره خورده بود و پسر مدام با التماس می گفت: آقا غلط کردم، تو رو به خدا مرا ببخشید ... پیرمرد با غیظ پسر را نگاه کرد و به یاد حرف پزشک افتاد: متاسفم، خانم شما سکته قلبی کرده و در دم... اشک روی گونه اش لغزید. باز صدای پسرک در گوشش پیچید: غلط کردم آقا! من فقط شوخی کردم، خانومتان که گوشی را برداشت گفتم شوهرتان تصادف کرده و مرده! به خدا همین!
  17. مغولان در شهر زنگان سه هزار نفر از خونریزان مغول در شهر زنگان (نام زنگان پس از نام شهین به شهر زنجان گفته می شد) باقی ماندند. جنگ در باختر ایران باعث شد دو هزار و هفتصد نفر دیگر از سربازان خونریز مغول هم از شهر خارج شوند و بسوی مرزهای دور روان شوند. در طی یک هفته ۶۷ مرد میهن پرست زنگان کشته شدند. رعب و وحشت بر شهر حاکم بود. سربازان مغول ۲۰۰ پسر زنگانی را بزور به خدمت خویش در آورده و به آنها آموزش های پاسبانی و غیره می دادند. اما هر روز از تعداد مغول ها کاسته می شد. در طی کمتر از ۳۰ روز فقط ۱۲۰ مرد مغول در درون شهر باقی مانده بود و کسی از بقیه آنها خبر نداشت. دیگر مردان مهاجم پی برده بودند که هر روز عده ای از آنها ناپدید می گردد. بدین منظور تصمیم گرفتند از شهر خارج شوند و در بیرون شهر اردو بزنند. با خارج شدن آنها از شهر هیاهویی در شهر برپا شد و همه از ناپدید شدن مهاجمین صحبت می کردند. میدان شهر مملو از جمعیت بود. پیر مردی که همه به او احترام می گذاشتند از پله ها بالا رفت و گفت: مردان زنگان باید از دختران این شهر درس بگیرند. آنگاه رو به مردان کرد و گفت: کدام یک از شما مغول خونریزی را کشته است؟ چهار مرد پیش آمدند، هر یک مدعی شدند مغولی را از پا درآورده است. پیر مرد خنده ای کرد و به گوشه میدان اشاره کرد. سه دختر زیبا و قد بلند ایستاده بودند. گفت وجب به وجب کف خانه این دختران از کشته های دشمنان ایران پر است. آنگاه مردان ما در سوراخ ها پنهان شده اند. با شنیدن این حرف، مردان دست بکار شدند و در همان شب بقیه متجاوزین را نابود ساختند.
  18. ŦŁФШ  ΞTłHШ

    شیر و غزال

    شیر و غزال هر روز صبح در گوشه‌ای از صحرای آفریقا، غزالی از خواب بیدار می‌شود. غزال می‌داند که در آن روز باید چالاک تر از همه درندگان تیزرو باشد و گرنه مرگ، او را خواهد بلعید. در گوشه‌ای دیگر از این صحرا هر روز شیری از خواب بیدار می‌شود که می‌داند باید یکی از آهوان تیزپا را به چنگ آورد وگرنه باید منتظر مرگ باشد. مهم نیست ما شیر هستیم یا غزال، مهم این است که بدانیم باید هر روز چابک تر از روز قبل باشیم.
  19. ŦŁФШ  ΞTłHШ

    به صرف شام

    به صرف شام زن و شوهری نشسته بودند و یک لحظه شوهر به همسرش گفت: می‌خواهم بعد از چندین سال پدر و مادرم و برادرانم و بچه‌هایشان را فردا شب به صرف شام دور هم جمع کنم و زحمت غذا درست کردن را برایت می دهم. زن با کراهیت گفت: ان‌شاءالله خیر میشه. مرد گفت پس من میرم به خانواده‌ام اطلاع بدهم. روز بعد مرد سر کار رفت و بعد از برگشتن به منزل به همسرش گفت: خانواده‌ام حالا می‌رسن شام آماده کردی یا نه هنوز؟ زن گفت: نه خسته بودم، حوصله نداشتم شام درست کنم. آخه خانواده تو که غریبه نیستند؛ یه چیز حاضری درست می‌کنیم. مرد گفت خدا تو را ببخشه. چرا از دیروز به من نگفتی نمی‌توانم غذا درست کنم؟ آخه الان می‌رسن من چیکار کنم؟! زن گفت: به آنها زنگ بزن و از آنها عذر خواهی کن اونها که غریبه نیستند. مرد با ناراحتی از منزل خارج شد و بعد از چند دقیقه درب خانه به صدا در آمد و زن رفت در را باز کرد و پدر و مادر و خواهر و برادرانش را دید که وارد خانه شدند. پدرش از او پرسید: پس شوهرت کجا رفته؟ زن گفت: تازه از خانه خارج شد. پدر گفت: دیروز شوهرت آمد خانه ما و ما را برای شام امشب دعوت کرد مگر می شود خانه نباشه؟ و زن متحیر و پریشان شد و فهمید که غذایی که باید پخت می‌کرد برای خانواده خودش بود نه خانواده شوهر..! سریع به شوهر خود زنگ زد و به او گفت که چرا زودتر به من نگفتی که خانواده مرا برای شام دعوت کرده بودی؟ مرد گفت: خانواده من با خانواده تو فرقی با هم ندارند. زن گفت: خواهش می‌کنم غذا هیچی در خانه نداریم زود بیا خرید کن. مرد گفت: جایی کار دارم دیر میایم خانه اینها هم خانواده تو هستند فرقی نمی‌کنه یک چیزی حاضری درست کن برایشان بده همانطور که خواستی حاضری به خانواده‌ام بدی. و این درسی برای تو باشه که به خانواده‌ام احترام بگذاری، پس با مردم همانطوری معامله کن که برای خودت دوست داری...!
  20. تقسیم عادلانه در یك جنگل سرسبز، شیر قدرتمندی سلطنت می كرد كه یك روباه و گرگ هم، خدمتگزارش بودند. روزی از روزها تصمیم گرفت؛ برای شكار به كوه و دشت برود پس خدمتگزارانش را صدا زد و هر سه به راه افتادند و از تمام دشت ها عبور كردند. در همان لحظة اول ورود، سلطان جنگل یك خرگوش، بعد یك گاو و سپس یك بز كوهی را شكار كرد. خدمتگزارانش با تعجب نگاه می كردند، شیر هم رو كرد به گرگ و گفت: گرگ عزیز ! تو همیشه در خدمت من بوده ای، به نظر من بهتر است این شكارها را تو به عدالت تقسیم كنی. گرگ گفت: سلطان عزیز ! این گاو بسیار لذیذ و بزرگ است و بهتر است قسمت شما باشد، بز كوهی كه ناچیزتر است قسمت من و خرگوش هم كه از همه كمتر است باید به روباه برسد كه كوچكتر از ماست. شیر عصبانی شد و گفت: گرگ گستاخ ! نكند فراموش كرده ای كه روزی شما را هم من می دهم! مگر ندیدی كه همه این شكارها كار من بود؟ اگر واقعا می خواستی ثابت كنی كه زیردست من هستی، باید می گفتی همه این شكارها به سلطان بزرگ می رسد. گرگ با گستاخی تمام گفت: ای سلطان جنگل، این شكارها حقّ ما هم هست چون ما، شب و روز به تو خدمت می كنیم، پس باید از این شكارها هم سهمی داشته باشیم. شیر به شدت عصبانی شد و با یك حمله سریع، سر گرگ را از بدنش جدا كرد. روباه آنقدر ترسیده بود كه نمی توانست حرفی بزند. نوبت به روباه رسید. شیر به او گفت: تو این شكارها را عادلانه تقسیم كن تا ببینم تو چقدر انصاف داری؟ روباه گفت: ای سلطان بزرگ، این گاو را برای صبحانه، بز را برای نهار و خرگوش را هم برای شام بخورید و من هم بعد از تمام شدن غذای شما، هرچیز كه باقی مانده باشد می خورم و سیر می شوم. شیر از این رفتار روباه خوشش آمد و به او آفرین گفت و سپس پرسید: این طور رعایت عدالت را از چه كسی یاد گرفته ای؟ روباه گفت: از عاقبتی كه گرگ به آن دچار شد یاد گرفتم و دلم نمی خواست مانند او از بین بروم. پس به جای تكرار اشتباه گرگ، سعی كردم راه حل دیگری، پیدا كنم. شیر گفت: تمام این شكارها را به تو می دهم. چون تو بسیار زیرك هستی و تمام فكرت را به كار انداختی تا خطای گرگ را تكرار نكنی. روباه هم با خوشحالی شروع به خوردن شكارها كرد. نتیجه داستان! پس اگر كمی در زندگی دقت داشته باشیم، با استفاده از تجربیات دیگران می توانیم زندگی بهتری داشته باشیم و كمتر مرتكب اشتباه می شویم. امّا اگر قرار باشد كه خطاهایی را كه دیگران تجربه كرده اند؛ ما هم تجربه كنیم؛ در زندگی به مشكلات زیادی بر می خوریم و دائما گرفتار بی فكری های خودمان می شویم.
  21. شیطان را دیدم شیطان را دیدم نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمی داشت ... گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند. شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد. گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسان ها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام می دادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام می دهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟ شیطان در حالی که بساط خود را برمی چید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمی دانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا می تواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و می گفتم که: همانا تو خود پدر شیاطینی.
  22. آرزوی انسان انسان تنها نشسته بود با غم و اندوهی فراوان همه حیوانات دور او جمع شدند و گفتند: ما دوست نداریم تو را غمگین ببینیم. هر آرزویی داری بگو تا برآورده کنیم ... انسان گفت: به من قدرت بینایی عمیق بدهید. کرکس گفت: بینایی من مال تو. انسان گفت: می خواهم نیرومند شوم. پلنگ گفت: مانند من نیرومند خواهی شد. انسان گفت: می خواهم اسرار زمین را بدانم. مار گفت: نشانت خواهم داد. بعد همه حیوانات رفتند و وقتی انسان همه این هدایا را گرفت رفت. و آنگاه جغد به بقیه حیوانات گفت: انسان دیگر خیلی چیزها می داند و قادر است کارهای زیادی بکند و ناگهان من خیلی ترسیدم. گوزن گفت: انسان به هرچه میخواست رسید،‌ آیا دیگر غمگین نخواهد بود؟ جغد گفت: حفره ای در درون انسان دیدم،‌ اشتیاق و حرصی شگرف که کسی قادر به پر کردن آن نیست،‌ همان چیزی که او را غمگین خواهد ساخت. حرص او بیشتر و بیشتر خواهد شد، تا روزی که دنیا خواهد گفت: من دیگر چیزی ندارم که به تو ببخشم همه چیز تمام شده است...
  23. اسکندر و سرباز اسکندرسربازی دید که بر اسبی لاغر و اعرج سوار است. سرزنشش نمود و گفت: شرم نداری با این اسب به معرکه آمده ای؟ سرباز خندید ... اسکندر تعجب نمود و گفت: من به تو عتاب می کنم و تو می خندی؟! سرباز گفت: تعجب از پادشاه است ... اسکندر پرسید: چرا؟ سرباز گفت: من بر اسبی سوارم که هرگز نمی توانم با آن از جنگ بگریزم، اما تو بر اسبی سواری که با آن فرار برایت میسر است. اسکندر از این جواب خجالت کشید و به سرباز انعام داد.
  24. سرباز سیگاری به سیگارش عمیق پک زد. توی تاریکی به همدیگر نگاه می کردیم و چیزی نمی دیدی. - اینجوری پک نزن ! نور شو ببینن رفتیم ها ! تکیه به اسلحه اش داد و دوباره پک زد، محکمتر. چه سود كه دیر شده بود. پایم را سر جایش نصب کردم و دوباره فاتحه ای خواندم.
  25. سخن از ایران سهروردی را گفتند تا به کی از ایران سخن گویی؟ گفت: تا آن زمان که زنده ام. گفتند: این بیماری است! چون ایران دختره باکره ای نیست برای تو و گنج سلطانی هم برای بی چیزی همانند تو نخواهد بود. سهروردی خندید و گفت: شما عشق ندانید چیست. دوباره او را گرفته و به سیاه چال بردند. شبها از درون روزن سیاه چال زندان، اشعار حکیم فردوسی را زندانبانان می شنیدند و از این روی، وعده های غذایش را قطع نمودند و در نهایت سهروردی از گرسنگی به قتل رسید…
  26. سر پشت پنجره خولی به خانه مرد ثروتمندی رفت تا برای فقرا صدقه ای از او بگیرد. کلفت پیری در را باز کرد. خولی گفت: بگو خولی آمده تا برای فقرا صدقه جمع کند. کلفت به داخل خانه رفت و چند دقیقه بعد برگشت. اربابم در خانه نیست. پس با این که به فقرا کمک نمی کند، توصیه ای برایش دارم: به او بگو دفعه بعد که در خانه نیست، سرش را پشت پنجره جا نگذارد- آدم فکر می کند دارد دروغ می گوید.
  27. سخاوت پس از مرگ حاتم طایی در زمان بعد از مرگ نیز دست از سخاوت و جوانمردی بر نداشت. آورده اند که جمعی از بنی امیه شبی را در کنار قبر حاتم به صبح رساندند، یکی از آن جماعت که ابی الخیر نام داشت، چند بار به سر قبر حاتم رفت و گفت: ما را امشب میهمان کن که به تو وارد شده ایم!! همراهان، ابی الخیر را چند بار از این کار منع کردند. سحر چون اراده رفتن کردند. ابی الخیر گفت: دیشب خواب دیدم که حاتم از گور بیرون آمده و شتر مرا پی کرده است. چون نزدیک شتر رفتند، شتر قادر به حرکت نبود، پس آن را کشته و خوردند. چون گذر آنها بر قبیله طی افتاد، پسر حاتم را دیدند که شتری را گرفته، می آورد و می گوید: ابی الخیر کیست؟ پسر حاتم آن شتر را به ابی الخیر تسلیم کرد و گفت: پدرم دیشب در خواب به من گفت: من شتر ابی الخیر را جهت او و همراهانش بکشتم. عوض آن بده.
  28. ŦŁФШ  ΞTłHШ

    چسب زخم

    چسب زخم دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد: اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی، آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم. دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه... اصلآ کفش نمیخوام.
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...